خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بخوانید و بدانید‌

چی‌ بنویسم آخه

بخوام از رزیتا تعریف کنم که کلمات کم میارن

۱۲۵ روز انفرادی؟ یعنی‌ هنوز بعد از این همه سال حالیتون نشده نمیتونین با ایمان مومنین مقابله کنین؟

کم کشتین؟ کم در به در کردین؟

میدونم چقدر حسرت شکستن مقاومت یک بهایی به دلتون مونده اشکال نداره… منتظر باشین….

رزیتا جان

ممکنه که هر روز جسمت به تحلیل بره اما مطمئنم که روحت از این مقاومت در راه حق شاد تر و شاد تر می‌شه خواهر عزیزت خواسته بود برات دعا کنیم اما من می‌خوام که تو برای ما دعا کنی‌…

شرمسارم که با این همه گناه روی دعا کردن ندارم اما از خدا می‌خوام که به پاکی‌ ومعصومیتت  تو رو به هرچی‌ میخواهی‌ برسونه

به امید دیدار

راکی خودمان

خدائیش چن نفر میشناسین که توی ۶۴ سالگی این قدر خوش‌تیپ باشن؟



آدمیت؟

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل

آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود

بعد از آن دور گردون گشت و گشت

قرن‌ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ  آدمیت بر نگشت…

دوباره سلام…

اول از همه واستن که مخام برا خودم نوشابه وا کنم که بعد دو سال ای پسورد تخمی که برا ای وبلاگ گذیشته بودم یادم امد
معلومه که هنوز خون به مخمان مرسه
دوم از همه بگم که مو نمدنم چجوری اما دوست درم همه کسایی ره که توی ای مدت مصیبت دیدن سختی کشیدن اسیب روحی و جسمی دیدن بغل کنم…
کی گفته که بده ای کار
از دست دادن بی روح که خیلی بهتره تازه هم موقع غم هم وقت شادی بهترین شیوه ابراز نزدیکیه
اصلا” هم این قضیه ربطی به اون دختر بوره که توی “Canada Day” یک تابلو دستش گرفته بود و روش نوشته بود “Free Hug” نداره
کاش ما هم میتونستیم خیلی چیز ها رو با دید باز تر ببینیم…
خدایا به مردم کشورم وسعت نظر عطا فرما….خودت مدنی که منظور مو پغل کردن نیست….

سفارت کانادا

کاش میتونستم این پست رو به بالاترین بفرستم بازم مگه داش مسود دعوتنامه بفرسته:
اینجا با هر ایرونی که صحبت میکنی میگه بر پدر سفارت کانادا لعنت که ویزا نداد بابام یا مامان یا داداش یا… بیاد اینجا.
از کسایی که توی ایرانن انتظاری نیست ولی اینجاییا باید بدونن اینجا توی نظام سرمایه داری فقط پول مهمه نه راه بدست آوردنش.
اینجور که من شنیدم روزی400-300نفردرخواست  ویزا میکنن نفری هم 100 دلار بدن عجیب پولی میشه(از طرف دولتی میگم که سنت سنت پول جمع میکنه).
همه هم پوله رو میدن و بیلاخ رو تحویل میگیرن و دوباره میرن ته صف.
آقا اگه میخاین کار درست بشه یک ماه هیچکی نیاد جلو سفارت.. بابا بخدا هیچی توی این یک ماه برای عزیزاتون پیش نمیاد من خودم قول میدم این رو هم قول میدم که این تغییرا روی بده:
1. اول از همه سفیر عوض میشه
2. تا اعتراض بعدی به همه ویزا میدن
اما افسوس که اینا از ما زرنگترن و میدونن ما اینکاره نیستیم

علی دایی

یادمه یک روز توی استادیوم سعدآباد مسابقه بود بین پرسپولیس و ابومسلم…
همون بازی که داش علی حنطه تور دروازه پرسپولیس و چرت علی پروین رو با هم پاره کرد…
یک استقلالی داشت علی دایی رو مسخره میکرد یک پرسپولیسی همشهری بهش گفت:
ببست او دهنت ره یره او تیم استقلال  همه شان رو هم به اندزه علی دایی درس نخاندن و سوات ندرن!!!
حالا دیگه واقعا” میشه گفت: 

  علی دایی تنها فارغ التحصیل دانشگاه شریفه که از سرش به بهترین نحو استفاده کرده.

گمشده

یادم میه بیست سی متر که از چارراه دکترا  به طرف فلکه تقی آباد مرفتی (طرف بیمارستان نه . طرف دگه) یک پسر هشت نه سله همیشه اونجه نیشیسته بود با یک قاپون کاسبی مکرد اما دفتر مشقشم همیشه کنارش بود و وقتی مشتری نداشت تندتند مشقاشه منیوشت.
 دفه اول که دیدمش گفتم ایم دره فیلم بازی مکنه رفتم تو کوکش… هی رفتم بالا آمدم پیین دیدم نه اصن کاسبی ره ول کرده دره تو تاریکی مشق منویسه… از او شب با هم رفیق رفتم اسمشم بم گفت اما الان یادم رفته…خلصه هر دفه از او طرفا رد مرفتم یک عشقلاه مرسوندم بهم…
از او شبا نزدیک ده سال گذیشته خدئیش اقد دوس درم بدونم که او الان چکار مکنه…
داش مسود نگی ای جیفات ماره کپی مکنه که ما به همی خاطره هامان خوشم…

عروسی

مشهد که بودم دوستای مسلمونمون فکر میکردن ماها وقتی دور هم جمع میشیم آخر شب همه چراغا رو خاموش میکنیم و … بعله…
اون روزا توی عروسیا با دوربینهای وی.اچ.اس و پرژکتورهای پرمصرف فیلمبرداری میکردن و تقریبا”توی هر عروسی بعلت مصرف بالای  پرژکتور فیوز میپرید و ما هم همگی غش خنده میشدیم…
یادش بخیر

118

دیشب میخاستم به یکی از دوستای قدیمیم که تازه  بعد از سالهاپیداش کردم تلفن بزنم حالشوبپرسم اما هرچی گشتم دفتر تلفنی که شمارشو یادداشت کرده بودم پیدا نکردم گفتم اشکال نداره از 118 میگیرم…
01198511118 …. بوق…بوق… راهنمای 33 بفرمایید: سلام قربان شماره آقای فلان “فلانی” ساکن قلان محله رو اگه لطف کنید ممنون میشم…
اقا این داستان 5 بار تکرارشد دو بار هم بعد از شنیدن بوق انتظار تماسم رو قطع شد!!!
خلاصه بعد از آشنایی با سه نفر آقا و خانم “فلانی” دوستم رو پیدا کردم…
نمیدونم این طبیعیه که برای یک شماره گرفتن از 118 این همه وقت و هزینه صرف کرد؟یا ما هنوز با تکنولوژی مشکل داریم؟

جانباز

یادمه دوره راهنمایی یک روز همه دانش آموزا رو مجبور کردن که از نمایشگاهی که توی مدرسه درست کرده بودن یک کتاب بخرن که بریم بازدید جانبازها توی آسایشگاه پارک ملت…
منم یک کتاب خریدم و یا علی… به آسایشگاه که رسیدیم از بس از معلم پرورشیمون خوشم میومد رفتم بازدیدم رو از یک طرف دیگه شروع کنم:
روی یکی از تختا لبخند یک جانبازمنو متوجه خودش کرد رفتم طرفش سلام کزدم و اومدم کتاب رو بهش بدم گفت بگذارش توی کمدم لطفا”
فکر کنم همچین جا خوردم که چشماش پر اشک شد و سرش روبرگردوند منم  هاج و واج مونده بودم تا اینکه جانبازی که روی تخت بغلی خوابیده بود آروم بهم گفت:
طرف نخاعی شده و فقط میتونه سرش رو تکون بده…
نمیدونم چند سال از اون روز گذشته اما هنوز دوست دارم بدونم کسی اون کتاب رو برای اون عزیز خوند یا نه ؟

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.