کاش میتونستم این پست رو به بالاترین بفرستم بازم مگه داش مسود دعوتنامه بفرسته:
اینجا با هر ایرونی که صحبت میکنی میگه بر پدر سفارت کانادا لعنت که ویزا نداد بابام یا مامان یا داداش یا… بیاد اینجا.
از کسایی که توی ایرانن انتظاری نیست ولی اینجاییا باید بدونن اینجا توی نظام سرمایه داری فقط پول مهمه نه راه بدست آوردنش.
اینجور که من شنیدم روزی400-300نفردرخواست ویزا میکنن نفری هم 100 دلار بدن عجیب پولی میشه(از طرف دولتی میگم که سنت سنت پول جمع میکنه).
همه هم پوله رو میدن و بیلاخ رو تحویل میگیرن و دوباره میرن ته صف.
آقا اگه میخاین کار درست بشه یک ماه هیچکی نیاد جلو سفارت.. بابا بخدا هیچی توی این یک ماه برای عزیزاتون پیش نمیاد من خودم قول میدم این رو هم قول میدم که این تغییرا روی بده:
1. اول از همه سفیر عوض میشه
2. تا اعتراض بعدی به همه ویزا میدن
اما افسوس که اینا از ما زرنگترن و میدونن ما اینکاره نیستیم
ارسال شده در Uncategorized | بیان دیدگاه »
چی بگم مچید جان
اسمتو نتونی بگی از ترس… خاطراتتو نتونی بگی از ترس … آخه چی بگی؟
منهم از دو سال سربازی خاطراتی دارم که ….
…. جهنم بگذار یکیش رو بگم برات … (حالا که یک عده میگن بهایی ها توی شیراز بمب گذاشتن بی مناسبت نیست):
ظهر روز عاشورای سال 72 سرباز نیروی انتظامی بودم و آماده باشمون تموم شده بود که فرمانده مون به گروه ما ژتون غذای مهمانسرای حضرت داد و ما هم تخته گاز رفتیم حرم امام رضا(ع)و با ماشین نیرو رفتیم توی پارکینگ مهمانسرا پارک کردیم و رفتیم ناهار…
آخرای ناهار یک صدای بلند و بم شتیدیم یکی گفت کپسول گاز ترکید یکی گفت دیک افتاد رو زمین خلاصه آمدیم بیرون دیدیم همه دارن میدون بیرون چند نفر هم خونی مالی داشتن خودشون رو میکشیدن فرمانده گفت بدو ماشینتو بیار با ماشین تا نزدیکای در صحن اومدم و اولین سری مجروحا رو سوار ماشین کردیم و با تموم سرعت بطرف بیمارستان امام رضا رفتیم…
سری اول بیشتر مجروحا (5-6 ) نفر پاها شون آش و لاش شده بود و یک دختر دانشجوی ا اصفهانی که نصف صورتش رفته بود… با گریه میگفت بلیط داشته برا اصفهان زود رسیده بوده به ترمینال بخودش گفته بود یه سر برم حرم این بلا سرش اومده بود…
چه حالی داشتیم…. همه با هم گریه میکردیم و من علاوه بر گریه رانندگی…
دوباره برگشتیم حرم دیدیم آمبولانسها راه ندارن راحت وارد بشن(راه برای یک ماشین باز بود) و 5-6 نفر میخان با زور دست میله هایی که با زنجیر بهم وصله رو از توی زمین در بیارن با هزار بدبختی اونا رو راضی کردیم که میله رو ول کنن و با سپر ماشینم اونقدر گاز دادم که میله بتن زمین رو شکست و در اومد…
سری دوم مجروحا وضعشون بد تر بود صندلیهای ردیف عقب رو خابوندیم و 2-3 تا خانم با یک پسر بچه بطور درازکش سوار کردیم…
بیچاره بچه همش با گریه میگفت : مامان نخواب…مامان نخواب…..
اونقدر بوق زده بودم که بوق ماشین داغ شده بود کار نمی کرد…
سری بعد دیگه نگذاشتن مجروح ببریم…اما چه حالی بود…روز بعد وقتی که داشتم خونای توی ماشین رو میشستم دوستم تعریف میکرد که توی تموم پیچهای راه ماشین روی دوتا چرخش بلند میشده ولی من چیزی یادم نمیاد بجز مرخصی تشویقی که بعد از تعریف فرماندار از سرعت عمل نیروی انتظامی گرفتیم…
آره برادر…اولین مجروحای حرم رو من به بیمارستان رسوندم…
همین برای به دردسر افتادن کافیه نه؟
ارسال شده در خاطره | 5 Comments »
چند ساعت دیگه سال تحویل میشه…77 یا 78 یا… چه فرقی میکنه…
باز امسال دخترم میپرسه بابا سال تحویل چی بود؟و فرداش یادش میره…
الان خوشحاله که رفته آرایشگاه لباسای نو میپوشه و…
اما روح نوروز کجاست…محبت و صفایی که یه 13 روزی مثل یاروون همه رو تازه میکرد کجاست؟میدونم که توی ایران هم نیست…اینجا که شرمنده.
چی به سرمون اومده؟
کی مقصره؟
چرا؟
یکی با پوز خند میگفت: خلایق آنچه لایق!!!
ارسال شده در Uncategorized | 2 Comments »
یادمه یک روز توی استادیوم سعدآباد مسابقه بود بین پرسپولیس و ابومسلم…
همون بازی که داش علی حنطه تور دروازه پرسپولیس و چرت علی پروین رو با هم پاره کرد…
یک استقلالی داشت علی دایی رو مسخره میکرد یک پرسپولیسی همشهری بهش گفت:
ببست او دهنت ره یره او تیم استقلال همه شان رو هم به اندزه علی دایی درس نخاندن و سوات ندرن!!!
حالا دیگه واقعا” میشه گفت:
علی دایی تنها فارغ التحصیل دانشگاه شریفه که از سرش به بهترین نحو استفاده کرده.
ارسال شده در Uncategorized | 1 نظر »
خاطره اون پسر کوچولوی سابق رو که مینوشتم حیفم اومد اسمی از دکتر محبوب قله آبکوه نبرم…
هرچند شاید دیگه بازنشسته شده باشه… چون نه از خودش خبری دارم نه از کشور خانم منشیش که چهار پنج تا بچه داشت و توی ساختمون مطب زندگی میکرد…
اون دکتر با پول کلفتی مادر و زیر نور چراغ های خیابون درس خوندن به اینجا رسیده…
حالا برین ببینین چرا قدیمیهای قله هیچ متخصصی رو قبول ندارن…
یادم میه بیست سی متر که از چارراه دکترا به طرف فلکه تقی آباد مرفتی (طرف بیمارستان نه . طرف دگه) یک پسر هشت نه سله همیشه اونجه نیشیسته بود با یک قاپون کاسبی مکرد اما دفتر مشقشم همیشه کنارش بود و وقتی مشتری نداشت تندتند مشقاشه منیوشت.
دفه اول که دیدمش گفتم ایم دره فیلم بازی مکنه رفتم تو کوکش… هی رفتم بالا آمدم پیین دیدم نه اصن کاسبی ره ول کرده دره تو تاریکی مشق منویسه… از او شب با هم رفیق رفتم اسمشم بم گفت اما الان یادم رفته…خلصه هر دفه از او طرفا رد مرفتم یک عشقلاه مرسوندم بهم…
از او شبا نزدیک ده سال گذیشته خدئیش اقد دوس درم بدونم که او الان چکار مکنه…
داش مسود نگی ای جیفات ماره کپی مکنه که ما به همی خاطره هامان خوشم…
ارسال شده در خاطره, درد دل, لهجه مشهدی | 3 Comments »
مشهد که بودم دوستای مسلمونمون فکر میکردن ماها وقتی دور هم جمع میشیم آخر شب همه چراغا رو خاموش میکنیم و … بعله…
اون روزا توی عروسیا با دوربینهای وی.اچ.اس و پرژکتورهای پرمصرف فیلمبرداری میکردن و تقریبا”توی هر عروسی بعلت مصرف بالای پرژکتور فیوز میپرید و ما هم همگی غش خنده میشدیم…
یادش بخیر
ارسال شده در خاطره | 3 Comments »
دیشب میخاستم به یکی از دوستای قدیمیم که تازه بعد از سالهاپیداش کردم تلفن بزنم حالشوبپرسم اما هرچی گشتم دفتر تلفنی که شمارشو یادداشت کرده بودم پیدا نکردم گفتم اشکال نداره از 118 میگیرم…
01198511118 …. بوق…بوق… راهنمای 33 بفرمایید: سلام قربان شماره آقای فلان “فلانی” ساکن قلان محله رو اگه لطف کنید ممنون میشم…
اقا این داستان 5 بار تکرارشد دو بار هم بعد از شنیدن بوق انتظار تماسم رو قطع شد!!!
خلاصه بعد از آشنایی با سه نفر آقا و خانم “فلانی” دوستم رو پیدا کردم…
نمیدونم این طبیعیه که برای یک شماره گرفتن از 118 این همه وقت و هزینه صرف کرد؟یا ما هنوز با تکنولوژی مشکل داریم؟
ارسال شده در جامعه | 2 Comments »
یادمه دوره راهنمایی یک روز همه دانش آموزا رو مجبور کردن که از نمایشگاهی که توی مدرسه درست کرده بودن یک کتاب بخرن که بریم بازدید جانبازها توی آسایشگاه پارک ملت…
منم یک کتاب خریدم و یا علی… به آسایشگاه که رسیدیم از بس از معلم پرورشیمون خوشم میومد رفتم بازدیدم رو از یک طرف دیگه شروع کنم:
روی یکی از تختا لبخند یک جانبازمنو متوجه خودش کرد رفتم طرفش سلام کزدم و اومدم کتاب رو بهش بدم گفت بگذارش توی کمدم لطفا”
فکر کنم همچین جا خوردم که چشماش پر اشک شد و سرش روبرگردوند منم هاج و واج مونده بودم تا اینکه جانبازی که روی تخت بغلی خوابیده بود آروم بهم گفت:
طرف نخاعی شده و فقط میتونه سرش رو تکون بده…
نمیدونم چند سال از اون روز گذشته اما هنوز دوست دارم بدونم کسی اون کتاب رو برای اون عزیز خوند یا نه ؟
ارسال شده در جامعه, خاطره, درد دل | 2 Comments »





